خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

34

أخلاق الأشراف ( فارسى )

خويشتندار گفتندى ، اكنون كون خر و مندبور و دمسرد مىخوانند . مىفرمايند كه چشم و گوش و زبان و ديگر اعضا از بهر جذب منفعت و دفع مضرّت آفريده‌اند . . . هركس بايد كه آنچه او را به چشم خوش آيد آن را ببيند و آنچه به گوش خوش آيد آن را بشنود و آنچه مصالح او بدان منوط باشد از خبث و ايذاء و بهتان و عشوه و دشنام فاحش و گواهى بدروغ ، آن را بر زبان راند ؛ اگر ديگرى را بدان مضرّتى باشد يا ديگرى را خانه خراب شود بدان التفات نبايد كرد . . . هرچه ترا خوش آيد مىكن و مىگوى . . . ؛ و بايد منع در خاطر نيارد كه خ منع كفر است و آن را غنيمت تمام بايد شمرد ؛ چه مشاهده مىرود كه هر كس از زن و مرد جماع نداد هميشه مفلوك و منكوب باشد و به داغ حرمان و خذلان سوخته و . . . هركس كه جماع نداد مير و وزير و پهلوان و لشكرشكن و قتّال و مالدار و دولتيار و شيخ و واعظ و معرّف نشد . دليل بر صحّت اين قول آنكه متصوّفه . . . دادن را علة المشايخ گويند . . . و حقّا كه بزرگان ما اين سخن از سر تجربه مىفرمايند و حقّ با . . . ايشانست چه به حقيقت معلوم شده است كه . . . درستى يمنى ندارد : مرد بايد كه دهد و ستاند چه نظام كارها به داد و ستد است ، تا او را كريم الطّرفين توان گفت . . . » در اجتماعى كه زن‌بارگى و همجنس‌بازى رسمى متداول بود و جنگ‌هاى بسيارى بر سر تصاحب زنى ، يا همخوابگى با زن مرد ديگرى و لو زن پدر باشد - يا دست يافتن به مال و جاه از هر راهى كه بود روى مىداد شگفت نيست كه پاكدامنى خ مذهب منسوخ خوانده مىشده و بىآبرويى و تردامنى خ مذهب مختار ؛ ولى مردم پاكيزه‌دست و پاك‌دل و پاك‌چشم ، سفيه و خ مندبور . آنگاه عبيد بر سر فضيلت چهارم يعنى عدالت مىرود و مىگويد كه بزرگان گذشته « عدالت را يكى از فضايل اربعه شمرده‌اند و بناى امور معاش و معاد بر آن نهاده ؛ معتقد ايشان اين بوده كه خ آسمانها و زمين بدادگرى پايدار مانده . . . و بنابراين سلاطين و امرا و اكابر و وزرا دايم همّت بر اشاعت معدلت و رعايت امور رعيّت و سپاهى گماشتندى ، و آن را سبب دولت و نيكنامى شناختندى . . . » . آنگاه به بيان مذهب تازه پرداخته مىگويد « اما مذهب اصحابنا آنكه اين سيرت اسوء سير است و عدالت مستلزم خلل بسيار ، و آن را به دليل واضح روشن گردانيده‌اند و مىگويند : بناى كار سلطنت و